مقاله
رستگاري در ۷:۳۰
علی هنری
پيام روشن و آشكار بود. آيا ما و ديگران دريافتيم؟
۱۸ تيرماه، سكوت صبحگاهي،۶ جوان تنها، بر آستان دانشگاهي بي تپش، خاموش به فرمان رئيس و نورافشان بالذات. مقواهاي سفيد و ساده، درد دل هاي عميق و پرسش هاي انديشيده نقش بسته بر آن. فضايي كه خفه پيام را بانگ مي زند.
صبورانه، انتظار مجسم است از اين تصوير. كنجكاوي به پرسش نيانجاميده، نگراني ابهام را آفريده است. شعور و جستجوي آنچه يافت مي نشود؛ دميدن در شيپور آگاهي، اينچنين خموش جلوه گر است. تنها، نشسته بر سنگفرش كوي، كويي كه تنها نجواي شهادت شاهد شريف شرف نسلمان، نسلتان، نسل فرزندانشان به گوش مي رسد. آيا به گوش مي رسد؟ تا دور دست ها تا پيچ در پيچ كوچه هاي اين شهر نااميد، اندك زمزمه روشنفكر و سياستمدار با سر سودايي شنيده مي شود. مابقي مصلحت انديشان مدعي، در كنج خانه خود آرميده اند و در پستو، حقيقت گرايي و حق محوري را پنهان كرده اند. نوپايان گم گشته در راه حقيقت، بي رمق تر از هميشه، اينجا، توان از دست داده، نشسته اند و بساط آرمانشان را پهن كرده اند. سپيده است. حتي سپيده دمان روشن و نوراني، شب را از ذهن ها نمي زدايد. شب دامن گير است و سياهي خوان خود را گسترده است بر اين سرزمين. روشنايي كبود هم، روزها، تنها نقاب از چهره فرصت جويان و مناديان دروغين عدالت و آزادي برمي دارد. اينچنين، غبار ياس و نااميدي چهره را آغشته است. و اينان معلق، معلق از تحصيل و معلق از زندگاني سرافراز. چرا كه تعليق، استراتژي است و تعليق ِ استراتژي است.
ستاره را مهر رد تحصيلشان كرديد. پيرانشان را از دانشگاه اخراج كرديد، به بهانه پيرانه سري. يارانشان را دربند كرديد. براي ترميم رنجهاي خودشان، خانواده شان و جامعه پيرامونشان راهي نگشوديد. بن هر كوره راهي را نيز بسته ايد. روزنامه هايشان را توقيف كرديد، آفرينش هاي قلمي شان را سترون كرديد. قلمشان را شكستيد و بر دهانشان برچسب زديد. و چون كفايت نكرد، به آن ها انگ زديد. عاملان را رها گذاشتيد تا حيثيتشان را، آفريده هاي آنان را جعل كنند. واكنش چه بود؟... باز هم نگاشتند، انديشيدند، پرسش طرح كردند و تحصن كردند و عاقبت در سكوت اعتراض كردند. اما ... اگر امروز آن دانشگاهي دين دار نسل پيشين در ميان بود، يقين به شما فرياد مي زد: اين دانشجويان شايد آخرين نسلند كه با سكوت فرياد مي زنند، اينان آخرينند كه با اين روش خود را فدا مي كنند. پلاكارد بر دست، در روشنايي سپيده دم...
۶ فرزند، نشسته اند آرام و «اعتراف را چنان به فرياد آمدند/ كه وجودشان همه/ بانگي شده است». نه ... برخواسته اند بانگ بيدارباش سر داده اند. «سواران نبايد ايستاده باشند/ هنگاميكه حادثه اخطار مي شود». نستوه و استوار، رها از خويشتن ... عزت و اقتدارمان را باز مي خوانند. رستگاري را مي جويند... براي خود، من و فرزندان آنان ...

